
به یاد منصور انوری
سید سعید موسوی در یادداشتی به یاد منصور انوری، از خاطرات دوستی، همراهی و سالهای همنشینی با این نویسنده و خالق رمان جاده جنگ میگوید.
اولین آشنایی من با منصور انوری را بهروز رحیمی رقم زد .همو که کتاب به دست ما می داد و یک استکان چای یا در حوزه هنری در خیابان مدرس و یا در خانه اش وسط آن کتاب خانه بزرگی که من آرزویش را داشتم و چه بسیار دوستش داشتم ؛به دست من و منصور و دیگران چایی می داد و امیدوار بود که از ما نویسنده بسازد.تلاشهایش برای منصور نتیجه داد ؛منصوری که فیلمنامه می نوشت راه داستان کوتاه و رمان را هم پیدا کرد و خیلی سریع پیشرفت کرد و تا جاده جنگ پیش رفت .بهروز رحیمی جانباز بود و روی ویلچر و یک انبان در پشت ویلچرش داشت که همیشه پر از کتاب بود ؛وقتی من و منصور انوری در خیابان ابن سینا به نوبت ویلچرش را هل می دادیم دستی به درون انبان کتاب هم می بردیم و کتابی بر می داشتیم ؛منصور یار صمیمی بهروز بود و همین بهروز بود که در خانه اش و درست وسط کتابخانه زیبایش برای ما چای می ریخت و گفتگوی داستان راه می انداخت و امروز که دیگر منصور نیست نمی دانم حال و روز بهروز چگونه است ؟
پاتوق ما در حوزه هنری در زیر زمین سازمان تبلیغات اسلامی در خیابان مدرس بود .بهروز رحیمی انجا هم مرید بود و هم مراد ولی برای منصور انوری همه چیز بود؛دوست؛رفیق؛همراه و منتقد فیلمنامه هایش.کارهای او را می خواند و نقد می کرد و ما هم چیزی یاد می گرفتیم.واین بحث و نقد را زمانی که ویلچر بهروز را تا خانه اش در خیابان بهشت هل می دادیم کامل می کردیم و کلاس درس و نقد از زیر زمين خیابان مدرس تا کوچه و خیابان ادامه پیدا می کرد و به کتابخانه بهروز و چای و گاهی شام خاتمه پیدا می کرد و فردا دوباره آغازی دیگر بود که برویم سراغ بهروز و از منصور و فیلمنامه ها و داستانهایش خبر بگیریم.
اما چرخ روزگار چنان چرخید که من با منصور انوری در خیابان ابوذر غفاری همسایه شوم و علاوه بر آن دیدارها حالا گاه و بیگاه بر اثر اتفاق او را که آهسته و گمنام در کوچه پس کوچه های خیابان ابوذر و ناصر خسرو می دیدم که به سمت دکه روزنامه فروشی می رود و من چقدر مشتاق بودم که در پیاده روی های شبانه ام او را ببینم و چقدر از دیدنش خوشحال می شدم و گاهی که این اتفاق نمی افتاد دیگر دلتنگش می شدم می آمدم و روبروی خانه اش می ایستادم و تلفن می کردم و می گفتم:
-دلتنگت هستم نمی خواهی کمی در خیابان ناصر خسرو قدم بزنی؟
در این زمانها سخت گرم نوشتن کتاب جاده جنگ بود از خانه بیرون می آمد همدیگر را در آغوش می گرفتیم و او دوباره به سرکارش برمی گشت.
اما خانه او هم مدتها بعد مامن ما شد ؛شب میلاد کریم اهل البیت امام حسن مجتبی علیه السلام سفره می انداخت و چه سفره پر و پیمانی و همه ما را در نیمه ماه مبارک میهمان می کرد .این سفره هم افطاری بود و هم دیدار با اهالی قلم که منصور انوری ترتیب می داد و چقدر سنگ تمام می گذاشت.
تواضع منصور مثال زدنی بود گرم ؛ساده و صمیمی هر جا داستانی در دست نوشتن داشت و سوال داشت به من زنگ می زد از خطه جنوب می پرسید و لهجه و زبان و فرهنگ و یا از حال و هوای جنگ در جنوب و من اگر چیزی بلد بودم به او می گفتم و متواضعانه تشکر می کرد.
حالا دیگر منصور نیست؛دیگر هیچگاه با او در خیابان ابن سینا؛در خیابان ابوذر غفاری و در خیابان ناصر خسرو با او پیاده روی نخواهم کرد اما رد پای او را در کتابهایش و مخصوصا در جاده جنگش دنبال خواهم کرد.
منصور انوری یکی از خاطرات خوب من در زندگی تو بودی حالا که راه سفر آخرت را در پیش گرفتی یاد و نامت را گرامی می دارم و ارزو دارم که با خوبان روزگار محشور شوی.
دوست؛ برادر و رفیق تو
سید سعید موسوی
مطالب مرتبط
نظرات
در حال بارگذاری…





