حجت امانیان | در طول سفری که با همراهی آقای محمدرضا محمدینجات به گوشههایی از پهنۀ فرهنگی و تاریخی خراسان رضوی داشتم، چیزی بیش از بناها و آرامگاههایی که میدیدیم، ذهنم را مشغول خود کرده بود. هرچه بیشتر در این پهنه پیش میرفتیم، بیشتر با این پرسش مواجه میشدم که چگونه ممکن است انسان در مجاورت چنین حجم عظیمی از تاریخ، هنر، اندیشه و فرهنگ زندگی کند و در عین حال، امروز نسبت چندانی با آن نداشته باشد؟ پیشتر نیز با این سؤال در کتابخانۀ بزرگ آیتالله مرعشی، که یکی از گنجینههای مهم علوم و اندیشۀ اسلامی در شهر قم است، روبهرو شده بودم؛ زمانی که کتابدار آن مجموعه به ما میگفت: «برخی از علوم موجود در کتابهای این کتابخانه، بهکلی به فراموشی سپرده شدهاند.»
شاید یکی از عجیبترین تجربههای این سفر همین بود: دیدن مقابر یا آثار بزرگانی که برای ما بسیار در دسترس و نزدیکاند، اما فاصله و میزان شناخت ما از جهان هر یک از آنها بسیار است. بناهایی که قرنها تاریخ و فرهنگ را در خود نگه داشتهاند، آرامگاه مردانی که بخشی از حافظۀ فکری و فرهنگی این سرزمیناند و نشانههایی از یک زیست تاریخی که هنوز در گوشه و کنار این جغرافیا باقی مانده است؛ اما برای بسیاری از ما، این همه در پسِ روزمرگی و مجاورت پنهان مانده است.

این سفر فشرده برای عکاسی از مزارها و مقابر بزرگان خراسان، صبح جمعه ۲۶ تیر، با شهرستان تربت جام و بازدید و عکاسی از آرامگاه شیخالاسلام احمد جامی آغاز شد. نخستین مواجهۀ من با این مجموعه، بیش از آنکه با جزئیات تاریخی بنا باشد، با عناصر معماری و نمای بیرونی آن شکل گرفت. در مقابل آرامگاه، باغی قرار داشت و پیادهراهی سنگفرششده از میان آن به درِ ورودی مجموعه میرسید. دیوار کوتاه و آجری پیرامون بنا، فضای مجموعه را از محیط اطراف جدا میکرد و چند پیرمرد جامی، با لباسهای سفید محلی، مقابل درِ اصلی نشسته بودند.
در نگاه اول، ایوان بلند بنا بیش از هر چیز جلب توجه میکرد؛ گلدستههای سفیدرنگی که بر فراز آن قرار گرفته بودند، در کنار کاشیهای فیروزهای و کتیبههای خط ثلث، ترکیبی چشمنواز ساخته بودند. این ایوان و تزئینات آن، از آن دست جزئیاتی بود که آدم را وامیداشت پیش از آنکه به دنبال اطلاعات تاریخی بنا برود، لحظهای بایستد و فقط تماشا کند. آرامگاه احمد جامی، با بخشهایی بهجامانده از دورههای سلجوقی و تیموری، خانقاه این عارف نامدار است که محوطهای بزرگ، قبر او را در پیشگاه آن ایوان، به همراه درختان کهنسال پسته، دربرگرفته است.


پس از آنجا، برای دیدن مزار سید قاسم انوار تبریزی به سمت روستای لنگر، در ۲۶ کیلومتری جادۀ تربت جام به سمت فریمان، حرکت کردیم. قاسم انوار، شاعر و عارفی از نسل امام موسی کاظم(ع) است که در تاریخ شعر خراسان، کمتر نام و نشانی از او در میان شاعران نامدار این پهنه شنیدهایم.
مزار او در روستای لنگر وضعیت چندان درخوری نداشت و حتی نشانهای که بتواند برای زائرانش تصویری از شخصیت شاعر یا عارف مدفون در این مکان ارائه کند، به چشم نمیخورد. تنها پارچهای منقش به نام اهلبیت(ع) بر مزار او انداخته بودند و سنگنبشتهای کوچک نیز در کنار قبر، اطلاعاتی مختصر درباره او ارائه میکرد. برای من، دیدن مزار شاعری در این وضعیت، آن هم در فاصلهای نهچندان دور از مسیر اصلی، سخت و تأملبرانگیز بود.
آنچه در بازدید از مزار نامداران و عارفان اهل سنت خراسان برایم جالب آمد، فضای باغمانندی بود که در اطراف مزارشان شکل گرفته بود؛ محوطهای که با درختان کهنسال، قبر و بنای آرامگاه را دربرگرفته بود. این تصویر با تصوری که پیش از این سفر از آرامگاههای اهل سنت داشتم، تفاوت داشت و باعث شد در ادامۀ سفر، با دقت بیشتری به نسبت میان معماری، طبیعت و فضای آرامگاهها توجه کنم.

وقتی به دیدار آرامگاه مولانا زینالدین ابوبکر تایبادی در شهرستان تایباد رسیدیم، دوباره با همان الگوی مقبرۀ شیخ احمد جام، البته در مقیاسی کوچکتر، مواجه شدم؛ مجموعهای با ایوانی به بلندای حدود ۲۵ متر، با طاقچهها و فضای باغچهای که مقبرۀ چند تن از اهل سنت تایباد را نیز در خود جای داده بود. بنای آرامگاه در دورۀ شاهرخ، پسر تیمور و از پادشاهان تیموری، ساخته شده و ظرافتهای معماری و کاشیکاری آن عصر را، بهویژه در ترکیب رنگها و عناصر تزئینی بنا، نمایان میکرد.


پس از عکاسی از آرامگاه مولانا، راهی خواف شدیم تا مدرسۀ غیاثیۀ خرگرد را تماشا و ثبت کنیم و مقبرۀ دو معمار نامدار آن، قوامالدین شیرازی و غیاثالدین شیرازی، را نیز ببینیم؛ معمارانی که نامشان با برخی از مهمترین بناهای دورۀ تیموری، از جمله مسجد گوهرشاد و آرامگاه مولانای تایبادی، پیوند خورده است.
مدرسۀ غیاثیه از شاهکارهای معماری دورۀ تیموری است. ظرافت در تناسبات بنا، کاشیکاری و ترکیب عناصر معماری، آن را به یکی از چشمگیرترین بناهایی تبدیل کرده بود که در این سفر دیدیم. اما درست در کنار این شکوه، وضعیت آرامگاه معماران بنا برایم عجیب و تلخ بود؛ محوطهای که شرایط مطلوبی نداشت و نشانی درخور از جایگاه و نقش این دو معمار بزرگ در تاریخ معماری ایران در آن دیده نمیشد.


پس از غیاثیه، مسیر را به سمت نشتیفان و بخش جلگۀ زوزن در پیش گرفتیم. جلگۀ زوزن حدود ۶۰ کیلومتر با مرکز خواف فاصله دارد و مسجد جامع زوزن، متعلق به دورۀ خوارزمشاهیان، در حاشیۀ شهر و نزدیک باغهای آن قرار گرفته است. مسجد جامع زوزن برای من از آن بناهایی بود که پیش از هر چیز، خودِ وضعیتش روایتی خاص در دل داشت؛ بنایی که در پی حملۀ مغولها نیمهتمام مانده و بخشهایی از بنا و تزئیناتش هرگز به پایان نرسیده است. همین ناتمامماندن، به بنا کیفیتی عجیب داده؛ انگار تاریخ، درست در میانه ساختن، دست از کار کشیده و بخشی از قصههای خود را همانجا و به همان شکل باقی گذاشته است.
ویژگیهای معماری و تزئینات این مسجد، در کنار همین سرگذشت، آن را به یکی از متفاوتترین تجربههای این سفر تبدیل کرد. تماشای بخشهایی که با ظرافت تمام ساخته شده و بخشهایی که ناتمام مانده بودند، بیشتر از آنکه حس یک بنای ویران را به من بدهد، تصویری زنده از تاریخ سرزمینی بود که هنوز هم میشود ردّ تازیانههای دشمنانش را تا امروز دنبال کرد.

در مسیر برگشت نیز فرصتی کوتاه برای تماشای آسبادهای نشتیفان پیدا کردیم؛ سازههایی که در آنها فناوری، معماری و شمهای از شیوۀ زندگی تاریخی مردم این بوم پهناور را میشد دید.
پس از آن، راهی تربت حیدریه شدیم تا مقبرۀ قطبالدین حیدر، از صوفیان سدۀ ششم و هفتم هجری قمری، را ببینیم. نام این عارف با تاریخ این شهر گره خورده و نام تربت حیدریه نیز به احترام او بر این شهر نهاده شده است. مقبرۀ او بنایی آجری با گنبدی خشتی است که زیر گنبد با نقوش گیاهی و هندسی تزئین شده است. این بنا، با اینکه در مرکز شهر قرار داشت، محوطۀ پیرامونش کاربری مشخصی نداشت و فضای مجموعه تا حد زیادی رهاشده به نظر میرسید. قرار گرفتن چنین بنایی در مرکز شهر و در عین حال، کمرنگ بودن حضورش در زندگی شهری، تصویر دیگری از تجربههایی بود که در این سفر میدیدیم.
در بخشی از مسیر، میان رفتوآمد از یک شهر به شهر دیگر، صحبتمان به همین تجربهها کشید؛ به بناهایی که دیده بودیم، آدمهایی که نامشان را شنیده بودیم و نسبت امروز ما با تاریخ بزرگی که در اطرافمان، بهطور سرگردان و رهاشده، حضور دارد. بخشی از پاسخ محمدرضا محمدینجات به این مسئله، ناظر به همین گسست میان تاریخ و نگاه امروز ما بود. او معتقد بود تحجر و تجدد، هر دو توانستهاند به شکلهای متفاوتی ما را از فهم درست تاریخ و هویت ایرانی دور کنند؛ یکی با نادیده گرفتن بخشهایی از این میراث و دیگری با انکار آن.
از میان حرفهایش، این بخش بیشتر در ذهنم ماند که: «شکوه تمدن ایرانی فقط در روایت آشنای ما از تاریخ تشیع یا در چند شهر مشهور خلاصه نمیشود؛ بخش مهمی از این شکوه در دورههایی شکل گرفته که بسیاری از حکومتهای این سرزمین، مذهب رسمی اهل سنت داشتهاند و با این حال، معماری، شعر، عرفان و دانش در آنها به شکوفایی رسیده است.»
آنچه در طول این سفر میدیدیم، برای من مصداق عینی همین سخن بود.
پس از چند روز توقف در مشهد، دوباره راه افتادیم؛ اینبار به سمت نیشابور و سبزوار، برای تکمیل بخش دیگری از پروژۀ عکاسی محمدرضا محمدینجات درباره مزارهای عارفان و نامداران بوم خراسان.


در نیشابور، مقصدهای ما مزار شهید فریدالدین عطار نیشابوری، آرامگاه عمر خیام نیشابوری و سپس آرامگاه فضلبنشاذان بود. اینبار اما علاوه بر خود بناها، چیزی در نحوۀ حضور این شخصیتها در فضای عمومی ذهنم را درگیر کرد: اینکه چگونه میتوان یک شخصیت تاریخی و آثارش را نه فقط با یک بنا، بلکه با صدا، تصویر، متن و روایت، دوباره برای مخاطب امروز زنده کرد.
در مزار عطار و خیام، نکتهای توجه ما را به خود جلب کرد که برایمان هم تلخ بود و هم طنزآمیز. در فضای باغ آرامگاه این دو شاعر و اندیشمند نامدار، قطعات موسیقی ردیف دستگاهی بزرگان موسیقی ایران، از جمله آثار زندهیاد محمدرضا لطفی، محمدرضا شجریان، ایرج بسطامی و...، پخش میشد؛ موسیقیهایی که بسیاری از آنها با اشعار حافظ، سعدی و مولانا شکل گرفته بودند. موسیقی ایرانی در جای خود ارزشمند است، اما برای ما این پرسش شکل گرفت که چرا در آرامگاه عطار و خیام، که هر کدام دیوان و جهان شعری منحصربهفرد خود را دارند، صدای شعر و اندیشۀ خود آنان تا این اندازه غایب است؟
این پرسش فقط درباره موسیقیای که در آن فضا پخش میشد نبود. برای من، مسئله بزرگتر این بود که آیا ما برای معرفی میراثمان از همۀ ظرفیتهای خودِ آن میراث استفاده میکنیم؟ آیا مخاطبی که وارد آرامگاه عطار میشود، میتواند چیزی از جهان عطار را بشنود، ببیند و تجربه کند؟

از نیشابور به سبزوار رفتیم تا آرامگاه علامه ملاهادی سبزواری را ببینیم؛ عارف و فیلسوف نامداری که در شعر به «اسرار» تخلص میکرد. آرامگاه او در مرکز شهر قرار دارد و فضای پیرامونی مزار ایشان وضعیت مناسبی داشت؛ باغی که میتوانست فرصتی برای مکث و آشنایی بیشتر با این شخصیت فراهم کند. با این حال، برایم جای سؤال داشت که چرا از چنین فضایی کمترین استفادهای برای معرفی ملاهادی سبزواری و جهان فکری و ادبی او نشده است. قرار گرفتن آرامگاه در مرکز شهر، خود یک ظرفیت مهم است؛ اما این ظرفیت زمانی کامل میشود که مخاطب، علاوه بر دیدن مزار، بتواند با اندیشه، شعر و سلوک این شخصیت نیز ارتباط برقرار کند. باغ پیرامونی آرامگاه میتوانست فضایی برای چنین مواجههای باشد.

پس از سبزوار، مسیرمان را به سمت بخش جوین ادامه دادیم؛ برای دیدن بنای مزار منسوب به خواجه نجمالدین کبری و سپس بنای خانقاه و آرامگاه سعدالدین حموی. مزار و خانقاه این دو شخصیت، با وجود نام و جایگاهشان در تاریخ عرفان، در حاشیۀ روستاهای این منطقه قرار گرفته بودند و در مهجوریت کامل به نظر میرسیدند. شخصیتهایی که حضور هرکدامشان در این پهنۀ تاریخی، مایۀ مباهات حوزۀ علوم اسلامی خراسان است، اما در واقعیت، برای رسیدن عملی به این نقاط باید سالها تلاش کرد.

پس از سبزوار، مسیر اسفراین به بجنورد را در پیش گرفتیم تا ارگ تاریخی بلقیس را ببینیم؛ مجموعهای تاریخی که در حال مرمت و بازسازی است. این ارگ، به عبارتی، دومین ارگ بزرگ ایران است که در حاشیۀ شهر اسفراین قرار گرفته و فضایی مناسب برای معرفی مجموعه در کنار آن فراهم شده بود.
پس از بازگشت ما به مشهد، با انتشار بخشی از تصاویرم از این سفر، واکنشهای خاصی از دوستان و مخاطبانم دریافت کردم. در میان همۀ آن واکنشها، نوشته دکتر روحالله شمسیکوشکی، حرف مهمی بود. او در حاشیۀ این روایت تصویری گفته بود:
«تمدن ایرانی ـ اسلامی (برخلاف ذهنیت عموم)، بیش از آنکه مرهون اصفهان عصر سلجوقی و صفوی باشد، رهین عظمت خراسان عصر سامانی، غزنوی و سلجوقی است! مدنیت ایران شیعی اگر مجتمع در قم، کاشان و ری بوده، ولی مدنیت ایران سنّی، برای حداقل چهار قرن (از اواسط قرن ۳ تا اوایل قرن ۷)، پراکنده در خراسان بزرگ (خراسان قهستان، ماوراءالنهر) بوده است! معماری، شعر، ادبیات، علوم اسلامی، ذخایر انسانی و تجربههای زیستی در این دوره کولاک و محشر است! قلب سرزنده و تپندۀ ایران فرهنگی، این دوره است! فقط کافی است به پسوند نام دانشمندان بزرگ اسلامی (شیعه و سنی) که به نقطهنقطۀ این سرزمین منتسباند، دقت کنید: جامی، بیهقی، قشیری، جوینی، (خیام و عطار) نیشابوری، (خواجه نظام و خواجه نصیر) طوسی، بیرونی، زوزنی، بخاری (بخارا)، ترمذی، هراتی، سنایی (سناباد)، نسائی، جوزجانی، سمرقندی، بلخی، سرخسی، خوارزمی، (خواجه اختیار منشی، بهلول) گنابادی و... . اما آخرین نسل از دانشمندان ذوالفنون و همهچیزدان خراسان بزرگ: فقیه، فیلسوف، مفسر، ادیب، شاعر، عارف، تاریخدان، حدیثشناس، رجالی، مدنی، سیاستمدار و نهایتاً شهید بهدست مغولان زمان! که دقیقاً یادآور جامعیت دانشمندان ایرانی ـ اسلامی خراسان تاریخی و جدیدالعهدترین تبلور تاریخی شکوه تمدن ایرانی ـ اسلامی است؛ «شهید آیتالله سید علی خامنهای» که همین چند هفته پیش، در این دیار نامآوران، بر روی دستان مردم و در آغوش امام هشتم(ع)، آرام گرفت.»
در نگاه و روایت او، فهم تاریخ ایران و تمدن اسلامی بدون بهرسمیتشناختن این بخش از تاریخ خراسان ممکن نیست؛ همانطور که ایران شیعیِ پس از صفویه را نیز نمیتوان جدا از میراث تمدنی پیش از آن فهم کرد. در این روایت، تشیع قرار نیست جای آن میراث تاریخی را بگیرد یا آن را انکار کند؛ بلکه خود را ادامه و بهکمالرسانندۀ بخشی از همان سنت تاریخی میداند.
اما آنچه این روایت را برای من مهم جلوه داد، بخش پایانی نوشته او بود؛ جایی که او این امتداد تاریخی را تا روزگار معاصر دنبال کرد. او رهبر شهید را «جدیدالعهدترین تبلور تاریخی شکوه تمدن ایرانی ـ اسلامی» دانسته و شهادتش را در امتداد تاریخی میبیند که از دانشمندان، عارفان و شاعران خراسان بزرگ تا روزگار ما ادامه یافته است؛ کسی که سرانجام، پس از شهادت نیز در همین دیار نامآوران و در آغوش امام هشتم(ع) آرام گرفته است.
برای من، اهمیت این نوشته فقط در مضمون روایت آن نبود؛ در این بود که تنها چند تصویر از چند بنای تاریخی چگونه میتواند دریچهای به روایتی نو و بزرگتر از تاریخ این سرزمین باز کند. روایتی که در آن، خراسان بزرگ و ایران سنی و شیعی پس از آن، دو قطعه جدا از تاریخ ایران نیستند؛ بلکه حلقههای متوالی یک تاریخ تمدنیاند و انقلاب اسلامی نیز خود را در ادامۀ همین تاریخ و در جستوجوی احیای همان ظرفیتهای تمدنی تعریف میکند